خواب و بیدار
معبر زمان
یاران را خوانده
برای عبور از تونل روزمرگی
برای صعود به کوه عاشقی
بر فراز اتحاد
بر قله یکی شدن
و من
در خواب
خواب خوش بامداد رحیل...
معبر نور
خوانده بود یاران را
همانها که هروله شان به پایان رسیده بود
اینک کنار چشمه نور
حلقه زده اند
کنار خود نور
منبع نور
نور فریاد میزد
"یا ما را مرگ بده یا جاویدانمان ساز"
موعظه ای از عشق
توشه ای برای یک سال
یک عمر
یک زندگی
می گفتند نور فریاد زده و یاران متحد تر شده اند
می گفتند نور از عاشقی یارانش امید یافته
امید از 64 یار متحد
زنجیره عاشقی هاشان را هیچ قدرتی یارای گسیختن نبود
نیست
نخواهد بود
سفر به دل عشق
در ماهی پراز امید
در امید
با جاودان شدن امید
و نور
از سبوی عشق
یاران را مست کرده
مست باده یگانگی
جاودانگی
و من در خواب...
روایت ها هر کدام از گوشه ای دیده اند
از گوشه ای می گویند:
میگوید که شهاب سخن گفت
معجزه میخواهی؟
نور میخواهی؟
عشق می خواهی؟
آن دیگری از صعود گفت
با پنجه زدن در خاک
صعود نفس زنان عاشقان برای رسیدن به آسمان
ولی دیگری می گفت که خوانده شده
برای عاشقی
برای دیدن کوچه ای تاریک
برای معماری عاشقی های یک زن
یک زن که نور باران کرده بود کوچه را برای یاران
با چراغی کوچک
کوچه ای تاریک و خسته
خسته از دیدن درد های بی پایان
و من ...
از خواب برایشان می گویم
از خواب خرگوشی
خواب نوشین بامداد رحیل
و من ...
همیشه از خوابهایم می گویم
از خوابهای کوتاهی که مرا عمری به تعویق انداخته
و
من
از
خوابهایم
می گویم
که
جاماندنم
همه را
از همین خواب دارم
خواب پلکهای بسته ای که
نور
آمده تا بتابد
وخواب این پلکها را بیاشوبد ....
کاش آشفتن خواب این پلکها زود تر سر رسد
تا باز هم شنونده عاشقی ها نباشد
و فقط به تر شدنی کفایت کند
به بارانی که هیچ کویری را زنده نمی کند
کاش خواب این پلکها بیاشوبد
و بر آشفتن را تجربه کند
کاش...
...
